اشعار و شعر مناسب مبعث حضرت محمد ص سالروز مبعث ۱۴۰۱

اشعار قدیمی در زیر 

شعر حکیم سنایى به مناسبت مبعث حضرت رسول 

احمد مرسل آن چراع جهان
رحمت عالم آشکار و نهان
آمد از رب سوى زمین عرب
چشمه زندگانى اندر لب
هم عرب هم عجم مسخّر او
لقمه خواهان رحمت در او
در جهانى فکنده آوازه
با خود آورده سنّتى تازه
دین بدو یافت زینت و رونق
زانکه زو یافت خلق راه به حق
سخن او برد تو را به بهشت
ادب او رهاندت ز کنشت
دل پر درد را که نیرو نیست
هیچ تیماردار چون او نیست
بر تو از نفس تو رحیم‌تر است
در شفاعت از آن کریم‌تر است
از کرم، نزهوا و نزهوسی
مهربانتر ز تست بر تو بسی
گر تو خواهى که گردى او را یار
از حرام و سفاح دست بدار
در حریم وی اى سلامت جوی
شرم‌دار از حرام و دست بشوی
اى فرو مانده زاروار و خجل
در حجیم تن و جهنم دل
گر تو را دیده هست و بینایی
چون ز دوزخ سبک برون نایی؟
پاک شو، پاک، رستى از دوزخ
کو رهاند ترا از آن برزخ
خاک او باش و پادشاهى کن
آن او باش و هر چه خواهی کن
تا به حشر اى دل ار ثنا گفتی
همه گفتى چو مصطفی گفتی
شمع بود آن هماى فرخنده
از درون سوز و از برون خنده
گنج همسایه بد دل پاکش
رنج سایه نبود بر خاکش

متن شعر محمد سهرابى برای مبعث پیامبر (ص)

آنچه در دل بود هوس دارم
هوس او به هر نفَس دارم
مبریدم ز کوى او به رحیل
کاروانى پر از جرس دارم
بى مغیلان هواى کعبه چه سود
در رهش میل خار و خس دارم
گر شوم صید ابرویت، سوگند
رغبت گوشه قفس دارم
آنچنانم به زلف تو دربند
نه ره پیش و راه پس دارم
آرزویم زیارت است بیا
دل مهیّاى غارت است بیا
بى تو روح الامین چه سود دهد؟
بى جمالت یقین چه سود دهد؟
دستگیرم نباشد ار شالت
لفظ حبل‏المتین چه سود دهد؟
گر نباشد على خطیب دلم
خطبه متّقین چه سود دهد؟
گر تو چوپانى مرا نکنى
لقبى چون امین چه سود دهد؟
نرود گر سرم به مقدم دوست
پینه‏هاى جبین چه سود دهد؟
بى عروج تو بهر من هر شب
دست، کوتاه و بر نخیل، رطب
کو خلیلى که نار باز شود
در لطف از کنار باز شود
امر کن دلبر خدیجه پسند
تا دلم سوى یار باز شود
در مقامى که شاهد است على
کى لبم سوى کار باز شود
گر، به غم مونس توأم اى کاش
درِ غم صدهزار باز شود
تو، به دارم کشى و من ترسم
نکند حبلِ دار باز شود
کاش من هم قتیل تو باشم
یا که ابن‏السبیل تو باشم
اى سقایت به دوش تو ارباب
تشنه‏ام تشنه پیاله آب
دیده شد جویها تماشا کن
رفت خاکسترم مرا دریاب
همه جا صُنع گوشه لب توست
پس چه حاجت که بینمت درخواب
اى که پیچیده‏اى به حب على
«قم فأنذر» که سوخته محراب
دل قوى‏دار، مرتضى دارى
نفْسِ تو کرده‏اند فصل خطاب
صوت حیدر چو گشت رشته وحى
بالها سوزد از فرشته وحى
کهف من خانه گلین شماست
کلب این خانه مستکین شماست
دین تو گر شکستن دلهاست
دل من بیقرار دین شماست
آنچه معراج مى‏برد ما را
خطى از صفحه جبین شماست
فرع بر اصل خود رجوع کند
زوجم از مانده‏هاى تین شماست
چهارده نور اگر یکى دانم
دل من از موحدین شماست
اى به ارض و سماء، نور نخست
عرش را محدقین، سلاله توست
کوه نور از پگاه تو پر نور
صد حراء در نگاه تو مستور
زادگاه على است قبله تو
قدس، کى بود، کعبه معمور
تا امامت کند زکات و رکوع
صبر کن تا غدیر و وقت حضور
مرتضى شاهد تو و جبریل
کیست غیر از على حضور و ظهور
با «اَرِحْنى» بخوان بلالت را
تا کند نام تو ز سینه عبور
مرتضى منتهى رسالت توست
امر بر حب او عدالت توست
اى رها گشته‏ات به عالم تک
اى گرفتارت انس و جن و ملک
وعده یک دو بوسه مى‏خواهم
تا بسنجم عیار قند و نمک
اى که گفتى ز یوسفم «اَمْلَح»
ناز کن تا زنم به ناز محک
رب تویى مالک حیات تویى
کافرم گر کنم به مُلک تو شک
پیش از این بر لبت دعا بودم
استجابت شده دعا اینک
پى یک بوسه حلال توام
گوییا کاسه سفال توام
اى به تأدیبِ بنده به ز پدر
وى به ما مهربانتر از مادر
اى علمدار حُسن تو حمزه
وى سفیر ملاحتت جعفر
غزوه موى توست در دل من
حال اسیر توأم بکُش دیگر
دخترت را بخوان که پاک کند
خون ز تیغ دو پهلوى حیدر
تا کند پاک جاى این احسان
مرتضى خون ز پهلوى همسر
غیر احسان جواب احسان نیست
کار حیدر به غیر جبران نیست

شعر برای مبعث حضرت رسول ص حبیب چایچیان

گل نکند جلوه در جوار محمد
رونق گل مى‏برد، عذار محمد
گل شود افسرده از خزان و لیکن
نیست ‏خزان از پى بهار محمد
سایه ندارد ولى تمام خلایق
سایه نشینند در جوار محمد
سایه ندارد ولى به عالم امکان
سایه فکنده است، اقتدار محمد
سایه نمى‏ماند از فروغ جمالش
هاله نور است در کنار محمد
شمس رخش همجوار زلف سیه ‏فام
آیت و اللیل و النهار محمد
تا که بماند اثر ز نکهت مویش
خاک حسین است‏ یادگار محمد
تربت‏خوشبوى کربلاى معلاست
یک اثر از موى مُشکبار محمد
رایت فتحش به اهتزاز درآمد
دست ‏خدا بود چون که یار محمد
من چه بگویم (حسان) به مدح و ثنایش
بس بودش مدح کردگار محمد

شعر علی اکبر لطیفیان به مناسبت مبعث پیامبر (ص)

بى خانه زیر سایه ی دیوار خوش ترست
دیوانه بین کوچه و بازار خوش ترست
از هر چه بگذرم سخن یار خوش ترست
یعنى کلام حیدر کرار خوش ترست:
من عاشق محمدم و جار می زنم
در باطن سکوت ، عذاب است… شک نکن
حرف حساب حرف حساب است… شک نکن
دنیاى بى رسول خراب است…. شک نکن
این”حرف” نیست ، چند”کتاب” است… شک نکن
من عاشق محمدم و جار می زنم
عبد محمدیم اگر ، نوش جانمان
پیوند خورده ایم به دریاى بى کران
فریاد می زند جگرم موقع اذان
اى اهل عرش ، اهل زمین ، اهل آسمان:
من عاشق محمدم و جار می زنم
باید به جاى آه کشیدن دوا نوشت
یا ایها الرسول ، به جاى دعا نوشت
باید همیشه بعد نبى آل را نوشت
معراج هم که رفت در آنجا خدا نوشت:
من عاشق محمدم و جار می زنم
جبریل را فرشته نگو نوکرش بگو
یا نه غلام حلقه بگوش درش بگو
بالاتر از همه ست ، نه بالاترش بگو
جان نفس نفس زدن دخترش ، بگو:
من عاشق محمدم و جار می زنم
دو نیم می کند تن هتاک را على
ما هم سپرده ایم به شیرخدا ، على
فریاد می زنم صد و ده بار یا على
یا مظهر العجائب و یا مرتضى على:
من عاشق محمدم و جار می زنم
بالاتر است از همه ی مردم زمین
هر آن کسى که با صلوات است همنشین
لحظه به لحظه با نفس امّ مومنین
فریاد می زند جگر من فقط همین:
من عاشق محمدم و جار می زنم
یزدان نوشت ، حیدر کرار هم نوشت
دست شکسته… دست گرفتار هم نوشت
زهرا میان آن در و دیوار هم نوشت
با خون خویش بر نوک مسمار هم نوشت:
من عاشقم محمدم و جار می زنم

شعر درمورد مبعث حضرت رسول (ص) حمید رضا برقعی

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد…

منبع:yjc.ir

مناسبت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *